موسیقی در ایل قشقایی توسط دو گروه اجرا می شود:
1. گروه حرفه ای
2. گروه عـــادی
گروه حرفه ای ها از سه زیر مجموعه تشکیل می شود:
1. عاشق ها
2. چنگی ها
3. ساربانان ( دارقاها )
عاشق ها
عاشق ها تیره بزرگی در ایل قشقایی بوده اند که شغلـشان فقط موسیقی بوده است و در زمـان صولت الدوله ( از حاکمان ایل قشقایی ) از دولی مستمـری دریافت می کرده اند. بعد از کشته شده صولت الدوله در زندان رضا شاه عاشق ها که کار دیگری بلد نبودند در حاشیه شهر ها به شغل های کاذب روی آوردند و کم کم از بین رفتند. عاشق اسماعیل آخرین بازمانده عاشق های قشقایی در سال 73 در جشنواره آیینه و آواز شرکت کرد و سال بعد درگذشت. از عاشق های معروف قشقایی می توان به عاشق حمزه، عاشق صیاد و عاشق حیدرقلی را نام برد.
عاشق ها در قدیم چگور می نواختند. چگور سازی شبیه به قوپوزِ آذربایجان است که از قوپوز کوچکتر بوده است. بعدها تار و کمانچه جایگزین این ساز شد.
عاشق ها در مجالس جشن خانه های بزرگان ساز می نواختند. از آهنگ هایی که توسط آن ها اجرا می شده می توان به باش گرایلی، محمود و صنم ،محمود و نگار ، کوراوغلی، طاهر و زهره اشاره کرد.
چنگی ها
چنگی احتمالاً به معنای رامشگر می باشد. این گروه از موسیقی دان های قشقایی در عروسی ها و مراسم های عزاداری کرنا، سرنا و نقاره می نواخته اند. موسیقی چنگی ها پیچیدگی موسیقی عاشق ها را ندارد و ساده تر است. از چنگی های معروف می توان به استاد فرامرز اشاره کرد.
ساربانان ( دارغاها )
وقتی که ایل در جایی ساکن می شد دارغاها یا ساربانان گوسفندها، بزها و شترها را برای چرا به جایی دورتر می بردند. ساز ساربانان نی بوده است. دارغاها به دلیل آن که بیشتر در کوه ودشت حضور داشتند از صدایی رسا نیز برخوردار بوده اند. دارغاهای زن اکثراً خواننده بوده اند. دارغا ماه پرویز از زنان خوش صدای قشقایی بوده که تا اواخر عمر با صدایی دلنشین
می خوانده است. دارغا پری نیز از دارغاهای خوش صدایی بوده که تا سن صد سالگی می خوانده است. از دیگر دارغاهای قشقایی می توان از دارغا شاه میرزا، دارغا لشکر و دارغا حاجی نام برد.
اما علاوه بر افراد حرفه ای مردم عادی ایل نیز به اجرای موسیقی و خواندن آواز مبادرت می کنند. آهنگ هایی که هنگام دوشیدن شیر، برنج کوبی( که به هلی مشهور است ) توسط زنان خوانده می شود، اهنگ های بیدار باش توسط افراد غیر حرفه ای اجرا می شود. این گروه از آن جهت غیر حرفه ای نامیده می شوند که امرار معاش آنان از طریق موسیقی نیست و به شغل های دیگری اشتغال دارند، اما د رخواندن و نواختن بسیار متبحرند.خانواده نکیسا از جمله معروفترین این افراد هستند و استاد داوود نکیسا مهمترین فرد این خانواده است که شاگردانی نیز داشته است. حبیب الله گرگین پور از آخرین شاگردان او به شمار می رود. این خوانندگان و نوازندگان غیر حرفه ای سه تار می نوازند. سه تار در بین آن ها با مضرابی شبیه به پیک گیتار نواخته می شود. کمانچه نیز در بین آن ها رایج است اما محبوبیت سه تار نزد آنان بیشتر است.
روایت خوانی در این ایل وظیفه عاشق ها است که در مجالس مهمانی به روایت داستان های حماسی و یا عاشقانه می پردازند. این داستان ها همراه با نواختن ساز همراه است. قطعاتی از داستان به صورت آوازی اجرا می شود و قطعاتی بدون ساز و به حالت داستان گویی روایت می شود. عاشق با حرکات دست و بدن داستان را برای شنوندگان بازگو می کند. روایت نگار و محمود از روایت های عاشقانه قشقایی است که در این مطلب شرح داده می شود.
نگار دختر پادشاه که به رسم تمام دختران پادشاهان افسانه ای بر روی کوهی بلند در قصری زندگی می کند و محمود که کشاورز ساده ای است دلداده ی یکدیگر می شوند. نگار ار محمود می خواهد کخ او را از پدرش خواستگاری کند. محمود به نزد پادشاه می رود و نگار را خواستگاری می کند. وزیر بد طینت پادشاه که نگار را برای پسر خودش در نظر گرفته است نزد پادشاه از محمود بدگویی می کند. پادشاه برای آن که دل محمود نشکند و از طرفی از دختر نیز دل بشوید به او پیشنهاد زمین و باغ می دهد. محمود با دلخوری قصر را ترک می کند و برای زندگی به باغی به نام« نسیرا » می رود. او از باغ نسیرا تا قلعه نگار تونلی حفر می کند. روزها در بیابان کار می کند و شب ها به نزد نگار می رود. تا 7 سال این دو دلداه به این منوال روزگار سپری می کنند. بعد از 7 سال نگار دوباره از محمود می خواهد به نزد پدرش برود. محمود به نزد پادشاه می رود و نگار را خواستگاری می کند. وزیر که از ماجرا با خبر بوده از شاه می خواهد که از محمود بپرسد این هفت سال کجا بوده؟ محمود سکوت می کند و وزیر داستان را برای پادشاه می گوید. شاه دستور می دهد تا محمود را جلوی قصر نگار دار بزنند. نگار از ماجرا آگاه می شود و سر و صورت در این غم می خراشد. پادشاه که از غم دختر با خبر می شود محمود را می بخشد و دیدار آن دو را ممنوع می کند. پس از مدتی دوباره به گوش شاه می رسانند که محمود و نگار همچنان یکدیگر را می بینند. این بار پادشاه دستور می دهد تا هر دو را درون صندوقی بگذارند و میان آن ها شمشیری قرار دهند و صندوق را به دریا بیندازند. یوسف دوست محمود از ماجرا با خبر می شود و از پادشاه در مورد محمود و نگار می پرسد. پادشاه انکار می کند و یوسف به کنار دریا می رود و صندوق را در آب می بیند. صندوق را به ساحل می آورد و محمود و نگار را درون آن مرده پیدا می کند و او نیز جان می سپارد. غَرَجه اوغلان پسر لال و گنگی که با یوسف و محمود دوست بوده، وقتی از مرگ دوستانش آگاه می شود گریه سر می دهد و دست به دامان حضرت علی می شود. حضرت علی نزد او می آید و شاخه گلی به او می دهد و
می گوید که این گل را به هر کدام از دوستان مرده اش بزند، زنده می شود و یکی به غَرَجه اوغلان می زند که زبانش باز
می شود. غَرَجه اوغلان دست به دامان دُلدُل اسب حضرت می شود تا او را به نزد دوستانش ببرد. کنار ساحل غَرَجه اوغلان با شاخه گل ضربه ای به دوستانش می زند و آن ها بعد از یک عطسه زنده می شوند. محمود و نگار به هم می رسند. محمود خواهرش را به یوسف می دهد و غَرَجه اوغلان با خواهر یوسف ازدواج می کند.
بر اساس این داستان آهنگ های سوزناکی ساخته شده است که مهم ترین آن ها نگار داغی، نِیجی لایُم و گوزل جان
می باشد.
این داستان بر خلاف داستان های عاشقانه معمول پایانی دلپذیز و خوشایند دارد.

