A map of the Ghashghai
|
The Ghashghai live in the area colored in pink |
|
|
|
اولین ستون نظامی که به دستور رضاخان سردار سپه برای دفع غایله فارس به آن منطقه اعزام گردیده بود، موفق شد پس از زد و خورد با فتنه جویان و آشوب طلبان و قلع و قمع آنان، آرامش را در آن منطقه برقرار سازد. *-۱۹فروردین ماه ۱۳۰۱خورشیدی– ۸ آوریل ۱۹۲۲میلادی. نیروهای نظامی به دستور سردار سپه برای سرکوبی " امام قلی خان " و بویراحمدی ها و سایریاغیان فارس بسوی ممسنی حرکت کردند ولی یاغیان این خطه پس از مشاهده قوای دولتی تامین خواستند و بنا به امر سردارسپه به آنها تامین داده شد و هرج و مرج پایان پذیرفت. *- ۱۷ خرداد ماه ۱۳۰۱خورشیدی – ۷ ژوین ۱۹۲۲ میلادی قشون دولتی وارد کازرون شد تا اشرارمسلح و راهزنان و دزدانی را که درآن منطقه آشوب وهرج ومرج برپا کرده بودند قلع وقمع کند. |
|
بنظر میرسد که در ابتدای امر هیچ گونه دشمنی و عداوتی بین رضا شاه و صولت الدوله ایلخان قشقائی وجود نداشته است ، بلکه یک نوع تفاهم و هماهنگی نیز بین آنها برقرا بوده است. بنا به اظهار ملک منصور قشقائی در سال ۱۳۰۰ شمسی (۱۹۲۱) صولت الدوله به رضا شاه که در آن زمان سردار سپه بوده پیشنهاد میکند که پلیس جنوب به نیروئی از تفنگداران محلی از جمله قشقائی ها تغییر شکل داده و زیر نظر افسران دولت ایران به خدمت ادامه دهند. و زمانی که رضا خان نخست وزیر بوده چند روزی را در محل دریاچه فامور فارس میهمان صولت الدوله بوده است و صولت الدوله با و پیشهاد میکند که خود پادشاهی را به عهده گیرد و از حکومت جمهوری به سبک کمال اتاتورک ترکیه دست بردارد. |
A map of the Ghashghai
|
The Ghashghai live in the area colored in pink |
|
|
بو یازى از- نوشته هاى روزانه پویان وئبلاگیندان آلینیبدیر
قشقه
هو
این عکس مربوط به دیدار امسالم با فرود گرگین پور – آنطور که محمدرضا درویشی توصیف میکند: "قشقة تابناک ایل قشقایی" – است. عکس را بی اجازة عکاس مهربانش اینجا میگذارم. بدجوری هوای آواز قشقایی کرده ام... فرود، نابیناست. امّا بهتر از صد بینا عاشقها و ساربانها و چنگیهای ایل را روایت میکند. فرود، نابیناست و با انگشتانش عقربه های ساعت را لمس میکند؛ امّا نمیدانید وقتی با همان سرانگشتها مینوازد و همسرش – افسانه – با صدای ساز دم میگیرد؛ دم میگیرد و میخوانَد، چه غوغایی برپا میشود. چشمان فرود، بی فروغند؛ امّا در دلش آفتابی تابناک است و در فراق ایل، یک سینه فریاد با او...
دلم آواز قشقایی میخواهد.
لالایی – 20 سپتامبر 2003
هو
نمیدونین وقتی زن قشقایی، لالایی میخونه چقدر قشنگه... مخصوصاً اگه "افسانه جهانگیری" - که صدای نابش رو احتمالاً در موسیقی "گبه" ساختة حسین علیزاده شنیده اید - و "نازلی جهانگیری" لالایی بخونن و "فرود گرگین پور" با پیانو همراهیشون کنه. پریشب در خانة استاد گرگین پور (مشهورترین موسیقیدان و احیاکنندة موسیقی قشقایی) مهمان دو آواز لالایی و عروسی بودیم.
فرود از زبان فرود – 24 سپتامبر 2003
هو"با ویولُن و پیانو موسیقی ایل مینوازم. دستهایم میلغزد روی نرمی ساز. بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار میشوند. یک به یک، گام به گام. افسانه دَم میگیرد به لالاییهای دور." من این تصویر را دیدم؛ از نزدیک در خانة فرود گرگین پور و دو خطی نوشتم و حالا میخوانم از زبان خودش؛ عاشقانه، با درد؛ با غم و رنج. اما نه به کین؛ با مهر، با عشق. فرود ایل بودم؛ فرودِ حبیب الله پدرم و مادرم که دادة 1324 بودم به آنها با سه خواهر و سه برادر دیگر که از بدِ سرنوشت، اسیرِ دخترخالگی، پسرخالگیِ والدین شدند و نابینا. خُردبچه ای بودم، یَلة دشت و ماه و آفتاب. چشمانم اندک سویی داشت و به همان خُردی، رهای چادر ایلاتیها بودم به ولعِ دانستن، آب و آتش و باد و خاک که همة هستیم بودند.
ایل بود و زن و مرد و بچه، ایل بود و گوسپندان و بُزان، مرغ و جوجه ها، خروسها که پدرم وظیفه داده بود ساربانان را به بیداری و نگاهبانی ایل. ظهر بود و شب، آفتاب و بی آفتاب. از همان چهارسالگی، مادرم خواب میکردم به ازای چشمهای بسته ام، و مادر که خواب میربودش و من باز یَلة ایل بودم. مردان دلداده به آتش، داستانی میسراییدند به نظم و نغمه ای میساختند به نی، آی نی، آی نی. هواییم میکرد نی، از همان خُردی. این چوبِ کوچکِ سحرآمیز با نوایی به بزرگیِ تمام رنجهای تاریخی ایل. گوشهایم بود اول که دست داد به دوستی و مهر با آنچه روایت میکرد از آن به موسیقی و موسیقی که شد نفسِ فرود و هر نفس که چون فرو میرود ممدّ حیات است و چون بر میآید مفرّحِ ذات. و پدر که مهر داد به عشق ورزیم و من به هفت سالگیم آکاردئون مینواختم و به ده سالگی ویولن. مرد ایل بودم و اهل عشق. دوازده ساله بودم که سوی چشم به تمامی تباه شد و دستهایم، چشمان دوبارة زندگیم و حیاتم که حیّ تازه گرفت به آمیزش با نغمه هایی که تمام روحم به غلیان میداد. فرود مینواخت و مست میشد. فرود میزد و شیدای دشت، شیهه میکشید به شهادت عشق. فرود بود و ایل.
سال 1342 آمدیم تهران و من شدم شاگرد نورعلی خان برومند، حبیب الله بدیعی، علی تجویدی و اصغر بهاری. همان سال پیانو را هم با مصداقی شروع کردم و کمی بعدتر که برای خواندن ادبیات فارسی، شدم دانشجوی دانشگاه شیراز و سفر به تهران که دوباره مرا به کسوت دانشجویی برد به دانشکدة هنرهای زیبا. همین دانشگاه تهران، و شدم دانشجوی رشتة موسیقی. نور علی خان بود که تشویقم کرد به کمانچه نوازی. چشمانی تباه شده داشتم و تمام موسیقی را با گوشهایم آموختم. گوشهایم شد چشمهایم و قطره قطرة نُتها که فرو میشد به چشمهای گشوده ام. آهنگسازی میکردم، از همان کودکی و حالا که شکل می یافت و کاملتر میشد به اعتبار بیشتری دانسته هایم. چهل سال تمام روی موسیقی قشقایی کار کرده ام. نغمه ها و آواها، لالایی ها و هرچه بوده جمع کرده ام به پاسداشتِ حرمت ایل که ایلیاتی است و نغمه هایش که داستان تمام تاریخِ پُردردش است.
تمام زندگیم انباشتة موسیقی است؛ مثل یک تکّه جواهر که ذوب شود در تمام هستی آدم. جوهر میگیرد آدم به موسیقی. روح شاد میشود؛ جان میگیرد؛ نفس دوباره بر میآید به حظّ نوای عشق. به بچّه هایم میگفتم – آن موقع هنوز درس میدادم و معلمی میکردم – که موسیقی مثل آب برای زندگی است و ما که حالا توی دلِ کویر زندگی میکنیم جان و روح و تنمان بیشتر عصیانِ عطش دارد. زندگیمان سیرابی ناپذیرِ آب است. زندگیمان شده بستری و موسیقی که آبِ روانِ زندگی است.
افسانه – همسرم – ایلیاتی است. زنِ رشیدِ ایل قشقاییم که مادری میکند برای دِنا و صبا و کاوه. افسانه صدایش، مخملِ تازه رُستة سبزِ بهار است. افسانه صدایش رنج دارد. به زبان ایلیاتیها میخواند و تمام خانه تصویر ایل میشود؛ رفته های دور، کوههای بلندِ پُربرف و تابستانهای داغ که تمام خانه پُر میشود از آوازِ لای لایِ مَشک. با ویولُن و پیانو موسیقی ایل مینوازم. دستهایم میلغزد روی نرمی ساز. بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار میشوند. یک به یک، گام به گام. افسانه دَم میگیرد به لالاییهای دور. صبا و کاوه سراغ سازهایشان میروند. رسمِ عشق میگیریم به شکوهِ نوا. میزنیم و میزنیم. رنجهایمان در اشکهایمان رها میشود. دلمان شورِ عشق میگیرد. دشتی و همایون و بیات و افشار، سه گاه و چهارگاه. خوشیم با عشق. سودایی دارد این عالم.
ریالی نیست، خانة مستأجری و اثاثیة سالهای دور و حقوق معلمی. سالهای معلّمی توی خیابان ظهیرالاسلام، همین مدرسة خزائلی و هزارتا مدرسة دیگر توی همین شهر. ادبیات درس میدادم و موسیقی. افسانه هر روز مرا میآورد سر کلاس و هر ظهر خودش با صبوری، سرِ ساعت میآمد دنبالم. خسته بودم از این زندگی. حتّی وسیله ای هم نداشتیم. افسانه صبوری میکرد و من بیقراری. آخرش هم خودم را بازنشسته کردم و نشستم کنجِ خانه. کاش نمیکردم. شاید حال و روزِ دیگری داشتم. هر ماه دریغِ ماه بعد را دارم. اجاره خانه و فکرِ از پَسَش برنیامدن. دلم میخواست رنجِ این بی پولیهای بی پایان، زبان به کام میگرفت و باز راهی ایل میشدم. جست و جوهای ناتمام انتها میگرفت و پژوهشهای پاگرفته و نگرفته را سامانی میدادم.
زادة ایلم. منم. تمام ایل میشناسد فرود را؛ افسانه را؛ دِنا و صبا و کاوه را. هر چادرِ ایل، کنار شاهنامه، آواز و نغمه ای هم از ما دارد. فکر کردم بروم مرکزِ موسیقی بگویم دلم میرود برای پژوهش. بگویم کمک کنند برای جمع آوری نُتها و آوازهای رو به نیستی، تجزیه و تحلیلِ نُتهای موسیقی قشقایی و هر ایل و هر جای دیگر. تمام زندگیم آمیختة موسیقی است. التیام رنجها و زیادکنندة خوشیهایم. هر آهنگ و ملودی تازه، حال و هوای غریبی است که حتّی حالا در پنجاه و پنج سالگیم، باز جانم را فوران میدهد. موسیقی ایل برای من سماع میآورد. خلسه ای که در گفت و کلمه نمیآید. افسانه هم سختگیر نیست. میگذراند با من، سالهای نداری را؛ سالهای عُزلت و فراموشی را. برای گذرانِ زندگی فکر کردیم شاگرد بگیریم برای تعلیم موسیقی. گفتند خانه ات دور است. آخر دنیاست. راست میگویند. پول ما، توی تمام دنیا برای ما همین جا را قَد داده است. به روزنامه هم که خواستم آگهی بدهم، از من مجوّز خواسته اند؟ دارم، امّا چه؟ مجوّزِ آموزشگاه! کلّی میخندیم با افسانه. آموزشگاه، با کدام پول؟ با کدام جا؟ با کدام پشتوانه و حمایت؟
روزگاری رفته است بر ما و میرود باز که تمامی ندارد رنجِ مردمِ ایل. افسانة جهانگیری – همسرم – با گروه حسین علیزاده در چند کشور کنسرتی دادند و افسانه لالایی ها و آوازهای ایل را زنده کرد به سِحر آوازش. صدایی دارد این زن. دَم که میگیرد انگار توی ایلی. قلبِ صخره ها و فراخیِ دشت را چون نجابت اسب هِی میکنی و یَله میشوی توی نور ماه. خودمان هم کنسرت داده ایم. شیراز و گچساران و اهواز و گرگان و فرهنگسراهای همین تهران و تالار رودکی. گروهمان از دست رفت؛ گروه موسیقی سنتی محلیِ دِنا. گروه، حمایت میخواهد. گروه باید مالی برای خوردن هم داشته باشد. چه میدانم، گروه از دست رفت. ما ماندیم و خودمان. عمر شتابان هِی میکند و میشود. ما ماندیم و حافظ که تفأل میکنم گاه گاه به عشق برای افسانة زندگی ام. با همین خط بریل میخوانم:
در خرابات مغان گر گذر افد بازم- حاصلِ خرقه و سجاده روان در بازم
برگرفته از وبلاگ www.ghashgha.mihanblog.com
طنین خوش الحان ایل قشقایی به دیار باقی شتافت
استاد حاج محمد حسین کیانی روز جمعه 28 فروردین 1388 مقارن اذان ظهر دار فانی را وداع گفتند.
مراسم تدفین صبح روز یکشنبه 30 فروردین ساعت 9 صبح در فیروزآباد برگزار خواهد شد. مراسم ترحیم نیز عصر همانروز در فیروزآباد برگزار خواهد شد.

از خداوند متعال مغفرت و رحمت الهی را برای آن هنرمند بی نظیر آرزومندیم.
روحش شاد و صدای خوش طنینش مستدام باد.
مختصری از زندگینامه استاد کیانی
استاد حاج محمد حسین کیانی فرزند محمد علی به سال 1295 هجری شمسی در ایل قشقایی به دنیا آمد. وی در کودکی نزد شخصی به نام ملا دادالله ، قرآن مجید و کتابهای مرسوم مکتب خانه های آنزمان را فراگرفت.
دوران جوانی وی مقارن با فراز و نشیب های سیاسی بود که عشایر را در تنگنا قرار می داد. با اجرای برنامه تخته قاپو خانواده وی نیز در فیروزآباد اسکان یافت و به امور کشاورزی روی آورد و سعی کرد با تلفیق شغل کشاورزی و حرفه دامداری ، معیشت خود را سروسامانی دهد.

وی از آوان نوجوانی به ترنم آوازهای محلی و اشعار حماسی علاقمند بود . کیانی در دوران جوانی در محضر استادان بزرگی چون داوود نکیسا نوازنده سه تار و کمانچه و کاکاخان خورشیدی که صوت دلنشینی داشت ، تلمذ نمود.
این خواننده خوش صدای ایل در سال 1319 ازدواج کرد که حاصل آن یک پسر و سه دختر می باشد. این نیک مرد عرصه هنر قبل از انقلاب اسلامی به صورت محدود در چند برنامه رادیویی شرکت نمود ، اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی در برنامه های هنری متعددی حضور موثر داشته است.
او در سال 1372 در مراسم یکصدمین سالگرد درگذشت مأذون شاعر غزلسرای قشقایی خوش درخشید و یاد و خاطره صدای درخشان گذشته خویش را زنده کرد. سپس در شهرهای تهران ، تبریز ، شیراز ، اهواز ، کرمان ، گچساران ، فیروزآباد ، هفتگل و خرم آباد به هنرنمایی پرداخت و موفق به دریافت لوح تقدیر گردید.
گفته می شود که هنرمند بزرگ و ارزشمند استاد محمد رضا شجریان وقتی صدای وی را می شنود ، می گوید : ای کاش من هم کمی از حنجره این پیرمرد را داشتم و به وی لقب حنجره طلایی می دهد. آوازهای زیادی از این هنرمند صاحب نام ایل بر روی نوارهای کاست و سی دی تهیه شده است که امیدواریم مجدداً کلیه آنها گردآوری و همراه با متن آوازها منتشر گردد.
البته آنگونه که در اینجا ادعا شده است ، تولد واقعی وی به بیست سال قبل از سال ۱۲۹۵ برمی گردد.کوچک ثبت کردن سن در شناسنامه ها در زمان حکومت رضا خان به دلیل مساله سربازی بسیار رایج بود.هرچند باید در نظر داشت که تاریخ رسمی ایران تنها از سال ۱۳۰۵ شمسی از سال هجری قمری به هجری شمسی تغییر یافت. با این حساب عمر استاد از روی شناسنامه برابر با ۹۳ و در صورت صحت ادعای ذکر شده برابر با ۱۱۳ سال خواهد بود.
یکی از آوازهای خوانده شده با صدای استاد کیانی را می توان از اینجا شنید. متن این آواز که شعر زیبایی از یوسفلی بیگ می باشد نیز به این صورت است:
کپی از وبلاگ www.qashqai.blogfa.com