A map of the Ghashghai
|
The Ghashghai live in the area colored in pink |
|
|
امشب می خواهم از یک شب سرد بگویم .امشب می خواهم از درد بگویم. امشب می خواهم از افول یک تمدن که چطور از کوه پایه ها ی زاکرس سرچشمه گرفت و در کوچه پس کوچه های تمدن و مدرنیسم گم شد بگویم . آری این است تراژدی قشقایی بودن . این است سرنوشت غم انگیز قومی که خانه هایشان به وسعت تمام دشتان پر گل فارس و سقف شان آسمان لاجوردی بود . سرنوشتی پر از افسوس و آه که یادش تنها قلبمان را به درد می آورد و پیرو خود چیزی را دارد که نتیجه اش تفاوت زندگی با زندگی است حال برای درک زندگی از زندگی به عکسهای این وبلاگ و جامعه اطراف خود بیندازید و به احترام بدبختی انان لحظهای را تامل کنید شاید از دنیا به بالاها روید .
طراح وبلاگ و حامد
لطفا نظر خودتون رو اینجا بگید 
بیوگرافی
بیوگرافی ام رودر تاریخ ۲۳/۴/۱۳۸۸ پاک کردم چون دراین تاریخ متوجه شدم روبروی کسانی از صداقت سخن می گفتم که حق با آنان بوده.دریافتم صداقت شعاری برای مغلوب کردن حریف است نه نشانگر سیرت پاک انسانی . امروز دریافتم ماقشقایی ها هرچه می کشیم از صداقت است
به قول استاد کیانی تلفات جنگ را دادیم اما موقع تقسیم غنایم پیچی به سبیل انداختیم و سهممان تنها یک آفرین شد .
نام و نام خانوادگی : مجید قادری
دانشجوی کارشناسی رشته حقوق
زبان : ترکی ؛ فارسی ؛ انگلیسی ؛ فرانسه ؛ عربی ؛
در ضمن این طراح این وبلاگ قادر به پاسخ گویی به تمام سوالات حقوقی و زبان شناسی عزیزان می باشد
تلفن تماس : 091735173
Email:majid2005305@yahoo.com
بادرود برایل رعنای قشقایی بیگمان قشقایی برگرفته از دو كلمه قش(شهر سبز كنونی در نزدیكی سمرقند درایالت قشقادریا ودركناررودبزرگ قشقادریا)وقایی نام یك قبیله از بیست و چهار قبیله تركان عالم است قش+قایی اینان ازین منطقه به دشت قبچاق وقفقاز آمده وسپس به دلایل سیاسی به فارس كوچ كرده اندمانند اداره امور قبایل فارس دوستی وخویشی با صفویه حمایت از صفویه و مذهب شیعه در جنوب .من زبان تركان قبچاقی وایالت قشقادریا را از نزدیك دیده ام بسیار بسیار شبیه زبان قشقایی است. پس ایل رعنای قشقایی از تركان قبیله قایی شهر قش میباشد كه به خاطر هجوم غزهاو مغولان به قفقاز وقبچاق آمده ودرآنجاساكن شده اند وهم اینك در دربند قفقاز قشقاییهای كمی به همین نام زندگی میكنند اینان به علت خویشی با صفویه اجازه داشتند كلاه 12ترك برسرگذارند
دكتر شیرین نامداری










صولت الدوله قشقایی
16 مهر 1311 هجری شمسی کشته شدن صولت الدوله قشقایی
تولد و زندگی :
اسماعیل قشقایی معروف به صولت الدوله در 1252 در فیروزآباد متولد شد . او که از سرداران عشایر بود ، پدرش داراب خان رئیس ایل قشقائی و مردی رشید و وطن پرست بود.
به علت رشادت و دلیری اسمعیل در تیراندازی و جنگهای پارتیزانی ، در اواخر سلطنت مظفرالدین شاه به وی لقب صولت الدوله داده شد.
او از طرف پدر مأمور ادارة ایل بزرگ و جنگجوی قشقائی شد. همین ایل بود که امنیت جنوب ایران را از هر جهت حفظ کرد.
پس از مرگ پدر، مستقلا ریاست ایل به او داده شد و تقریبا تمام ایالات جنوب ایران از او تمکین میکردند.
اعتراض و درگیری با انگلیس :
پس از تشکیل پلیس جنوب توسط انگلیس)ها در مناطق جنوب ایران و اقدامات حاد آنان در دستگیری و اعدام مخالفین خود، صولت الدوله، که به غایت وطن پرست بود به انگلیسیها اعتراض کرد و با همکاری سایر ایالات با انگلیسیها به جنگ پرداخت .
همراهی مردم با صولت الدوله :
روحانیون و سایر طبقات نیز با او همکاری نموده اعلامیه جهاد دادند و جنگ بین قوای عشایر ایران و انگلیسیها درگرفت و ((شیراز و مواضع حساس فارس از قبضه قوای بیگانه خارج گردید.
همراهی دولت با انگلیسی ها :
انگلیسیها در تهران دولت مرکزی را تحت فشار قرار دادند ودولت نیز برای سرکوبی ایالات از در مخالفت با عشایر برآمد و طبعا صولت الدوله نتوانست عملیات استقلال طلبانه خود را ادامه دهد.
بعد از جنگ اول جهانی :
پس از خاتمه جنگ جهانی اول و تخلیه ایران از قوای بیگانه، به میان ایل برگشت و مجددا ریاست ایل قشقایی را بر عهده گرفت در انتخابات دوره پنجم مجلس شورای ملی از جهرم به وکالت انتخاب شد.
در دوران رضاشاه :
از اواسط 1307 که خلع سلاح عشایر در فارس شروع شد و تندرویهای امیر لشکر محمودآقا آیروم و بعضی از افسران لشگر ، عشایر را به شورش و قیام علیه حکومت مرکزی وادار نمود .
همین مسئله موجب ناامنی در فارس شد و عشایر خواستههای خود را عنوان نمودند، از جمله خواستار لغو نظام وظیفه در مورد عشایر شدند.
امیر لشکر جنوب ، تحریکات جنوب ایران را نتیجه اقدامات صولت الدوله دانسته و از مرکز تقاضای دستگیری او را نمود و مرکز نیز با آن موافقت نمود و صولت الدوله دستگیر و به تهران انتقال ی
افت و زندانی شد.
شورش عشایر :
دستگیری صولت الدوله شتاب شورش عشایر را بیشتر کرد. جنوب ایران و منطقه فارس وضع بحرانی به خود گرفت . یکی از مهمترین پیشنهادهای شورشیان آزادی صولت الدوله بود.
صولت الدوله از زندانی آزاد شد و به شیراز بازگشت و سرانجام با کمک و مساعدت او،شورش عشایر تا حدی فرونشست.
مجلس هشتم :
در دوره هشتم مجلس شورای ملی، صولت الدوله از جهرم به نمایندگی مردم در مجلس انتخاب شد. ناصرخان پسرش نیز در همان دوره از آباده به وکالت مجلس شورای ملی رسید .
رضاشاه اصولا با روسای ایالات میانهای نداشت و درصدد بود به هر نحوی که ممکن شود آنها را از میان ببرد.
دستگیری صولت الدوله :
صولت الدوله با مستوفی المماک دوستی و نزدیکی زیادی داشت و وجود مستوفی موجبات حفظ جان او را فراهم میکرد در 1311 مستوفی در گذشت پس از انجام مراسم تدفین و تشییع او همه چیز تغییر نمود .
بلافاصله ، صولتالدوله و پسرش ناصرخان در حالیکه هر دو وکیل مجلس بودند و مصونیت داشتند توسط پلیس سیاسی دستگیر و به زندان افتادند . صولت الدوله قریب شش ماه در زندان قصر در شرایط نامساعدی به سر برد .
او سرانجام در اثر یک بیماری عفونی که در زندان عارض شده بود در 16 مهر 1311 در زندان درگذشت.

توركان اويغور از متمدنترين و از پيشگامان تمدن و فرهنگ در ميان اقوام باستاني تورك بوده اند. در تاريخ توركي نام اويغورها آنچنان با مفاهيم فرهنگ و تمدن عجين و حتي مترادف شده است كه امروزه در زبان تركي مفهوم "متمدن" با كلمه "اويقارUyqar " ادا مي گردد (از مصدر اويماقUymaq به معني هماهنگ، سازگار و منطبق شدن). در ميان اقوام بيشمار تورك كه همراه نيروها و ارتش مونقول به خاك ايران امروز وارد شدند، گروههاي توركان اويغور جايگاه بسيار بزرگي داشته اند. در عهد الجايتوخان، هشت تن از ولايات بسيار مهم دولت توركي ايلخاني، در حاكميت والياني از توركان اويغور بوده است. (سئوين آقا، اسه ن قوتلوق، اويغور تاي، قازان، باييتميش، سونجاق، توروم تاز، سونوك داش، و ارتنه كه بنام خود در شرق تركيه –بخشي آزربايجاني اين كشور- دولتي تاسيس نموده است). علاوه بر تاريخ سياسي خلق ترك و آزربايجان، توركان اويغور بر تاريخ و فرهنگ ايران امروز نيز دو تاثير عمده داشته اند. يكي آثار مدني مانند آشنا ساختن ايرانيان با مفاهيمي مانند كاغذ، خط توركي اويغوري، تقويم توركي-اويغوري دوازده حيواني، نوآوريهايي در نگارگري، موسيقي و ...... و ديگري اشتراك در تشكل خلق ترك در ايران و آزربايجان. هر دوي اين رشته از تاثيرات در آموزه نژادپرستانه و رسمي - دولتي فارسي ناديده گرفته شده و حتي انكار مي گردند.
در زير به تاثيرات فرهنگي توركان اويغور بر مدنيت ايرانيان و از جمله آزربايجان جنوبي اشاره اي فهرست وار شده است. تاكيد بر خط توركي اويغوري كه يكي از خطوط رسمي و دولتي دول تورك و آزربايجاني حاكم بر ايران بوده است هم از آن جهت ضروري است كه امروزه در ميان محورهاي سياست رسمي تركي زدايي و فارس سازي دولتي خلق ترك در ايران، نه تنها رسمي و دولتي ساختن زبان فارسي، بلكه رسمي و دولتي ساختن خط فارسي و به عبارت ديگر نه تنها ممنوع نمودن زبان تركي، بلكه ممنوع نمودن خط تركي نيز وجود دارد:
توركان آسياي ميانه تقريباً در اوان پيدايش و انتشار كاغذ با آن آشنا شدهاند. آثار مكتوب به زبان توركي اويغوري كه باستان شناس آ. اشتين هنگام كاوشهاي باستانشناسي در سالهاي ١٩٠٨-١٩٠٦ ميلادي كشف كرده است، گواه اين مدعاست. اين آثار در خرابههاي برجهاي نگهباني در غرب دون خوآن، كه يكي از بزرگترين مستملكات بازرگاني سغدي در تركستان شرقي (چين) ميباشد، كشف شده است. آ. اشتين نه فقره نامه كشف كرده است كه بي ترديد، كاغذهاي آنها قديميترين تكه كاغذهايي ميباشند كه تاكنون پيدا شده اند. مضمون يكي از اين نامه ها عبارت است از مكاتبه يك مادر ساكن سمرقند با دختر خود كه به قصبههاي دوردست در تركستان شرقي رفته است. و. ب. هن نينگ ثابت كرده است اين مدارك كه به عنوان خطهاي قديمي سغدي معروف شدهاند، در آغاز قرن چهارم ميلادي در سالهاي ٣١٣-٣١٢ ميلادي نگاشته شده است. "نامههاي قديمي" گواهي مينمايند كه توركها در آسياي ميانه، استعمال كاغذ را اقلا پانصد سال قبل از ايران، آغاز كردهاند؛ زيرا براي نوشتن كتابهاي فارسي ميانه كه داراي مضمون زرتشتي ميباشند و در آخر دوره ساسانيان و حتي در قرون اوليه اسلام نوشته شدهاند، فقط از پوست، يعني از پرگامنت (كاغذ پوستي) استفاده شده است.
|
اولین ستون نظامی که به دستور رضاخان سردار سپه برای دفع غایله فارس به آن منطقه اعزام گردیده بود، موفق شد پس از زد و خورد با فتنه جویان و آشوب طلبان و قلع و قمع آنان، آرامش را در آن منطقه برقرار سازد. *-۱۹فروردین ماه ۱۳۰۱خورشیدی– ۸ آوریل ۱۹۲۲میلادی. نیروهای نظامی به دستور سردار سپه برای سرکوبی " امام قلی خان " و بویراحمدی ها و سایریاغیان فارس بسوی ممسنی حرکت کردند ولی یاغیان این خطه پس از مشاهده قوای دولتی تامین خواستند و بنا به امر سردارسپه به آنها تامین داده شد و هرج و مرج پایان پذیرفت. *- ۱۷ خرداد ماه ۱۳۰۱خورشیدی – ۷ ژوین ۱۹۲۲ میلادی قشون دولتی وارد کازرون شد تا اشرارمسلح و راهزنان و دزدانی را که درآن منطقه آشوب وهرج ومرج برپا کرده بودند قلع وقمع کند. |
|
بنظر میرسد که در ابتدای امر هیچ گونه دشمنی و عداوتی بین رضا شاه و صولت الدوله ایلخان قشقائی وجود نداشته است ، بلکه یک نوع تفاهم و هماهنگی نیز بین آنها برقرا بوده است. بنا به اظهار ملک منصور قشقائی در سال ۱۳۰۰ شمسی (۱۹۲۱) صولت الدوله به رضا شاه که در آن زمان سردار سپه بوده پیشنهاد میکند که پلیس جنوب به نیروئی از تفنگداران محلی از جمله قشقائی ها تغییر شکل داده و زیر نظر افسران دولت ایران به خدمت ادامه دهند. و زمانی که رضا خان نخست وزیر بوده چند روزی را در محل دریاچه فامور فارس میهمان صولت الدوله بوده است و صولت الدوله با و پیشهاد میکند که خود پادشاهی را به عهده گیرد و از حکومت جمهوری به سبک کمال اتاتورک ترکیه دست بردارد. |
A map of the Ghashghai
|
The Ghashghai live in the area colored in pink |
|
|
بو یازى از- نوشته هاى روزانه پویان وئبلاگیندان آلینیبدیر
قشقه
هو
این عکس مربوط به دیدار امسالم با فرود گرگین پور – آنطور که محمدرضا درویشی توصیف میکند: "قشقة تابناک ایل قشقایی" – است. عکس را بی اجازة عکاس مهربانش اینجا میگذارم. بدجوری هوای آواز قشقایی کرده ام... فرود، نابیناست. امّا بهتر از صد بینا عاشقها و ساربانها و چنگیهای ایل را روایت میکند. فرود، نابیناست و با انگشتانش عقربه های ساعت را لمس میکند؛ امّا نمیدانید وقتی با همان سرانگشتها مینوازد و همسرش – افسانه – با صدای ساز دم میگیرد؛ دم میگیرد و میخوانَد، چه غوغایی برپا میشود. چشمان فرود، بی فروغند؛ امّا در دلش آفتابی تابناک است و در فراق ایل، یک سینه فریاد با او...
دلم آواز قشقایی میخواهد.
لالایی – 20 سپتامبر 2003
هو
نمیدونین وقتی زن قشقایی، لالایی میخونه چقدر قشنگه... مخصوصاً اگه "افسانه جهانگیری" - که صدای نابش رو احتمالاً در موسیقی "گبه" ساختة حسین علیزاده شنیده اید - و "نازلی جهانگیری" لالایی بخونن و "فرود گرگین پور" با پیانو همراهیشون کنه. پریشب در خانة استاد گرگین پور (مشهورترین موسیقیدان و احیاکنندة موسیقی قشقایی) مهمان دو آواز لالایی و عروسی بودیم.
فرود از زبان فرود – 24 سپتامبر 2003
هو"با ویولُن و پیانو موسیقی ایل مینوازم. دستهایم میلغزد روی نرمی ساز. بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار میشوند. یک به یک، گام به گام. افسانه دَم میگیرد به لالاییهای دور." من این تصویر را دیدم؛ از نزدیک در خانة فرود گرگین پور و دو خطی نوشتم و حالا میخوانم از زبان خودش؛ عاشقانه، با درد؛ با غم و رنج. اما نه به کین؛ با مهر، با عشق. فرود ایل بودم؛ فرودِ حبیب الله پدرم و مادرم که دادة 1324 بودم به آنها با سه خواهر و سه برادر دیگر که از بدِ سرنوشت، اسیرِ دخترخالگی، پسرخالگیِ والدین شدند و نابینا. خُردبچه ای بودم، یَلة دشت و ماه و آفتاب. چشمانم اندک سویی داشت و به همان خُردی، رهای چادر ایلاتیها بودم به ولعِ دانستن، آب و آتش و باد و خاک که همة هستیم بودند.
ایل بود و زن و مرد و بچه، ایل بود و گوسپندان و بُزان، مرغ و جوجه ها، خروسها که پدرم وظیفه داده بود ساربانان را به بیداری و نگاهبانی ایل. ظهر بود و شب، آفتاب و بی آفتاب. از همان چهارسالگی، مادرم خواب میکردم به ازای چشمهای بسته ام، و مادر که خواب میربودش و من باز یَلة ایل بودم. مردان دلداده به آتش، داستانی میسراییدند به نظم و نغمه ای میساختند به نی، آی نی، آی نی. هواییم میکرد نی، از همان خُردی. این چوبِ کوچکِ سحرآمیز با نوایی به بزرگیِ تمام رنجهای تاریخی ایل. گوشهایم بود اول که دست داد به دوستی و مهر با آنچه روایت میکرد از آن به موسیقی و موسیقی که شد نفسِ فرود و هر نفس که چون فرو میرود ممدّ حیات است و چون بر میآید مفرّحِ ذات. و پدر که مهر داد به عشق ورزیم و من به هفت سالگیم آکاردئون مینواختم و به ده سالگی ویولن. مرد ایل بودم و اهل عشق. دوازده ساله بودم که سوی چشم به تمامی تباه شد و دستهایم، چشمان دوبارة زندگیم و حیاتم که حیّ تازه گرفت به آمیزش با نغمه هایی که تمام روحم به غلیان میداد. فرود مینواخت و مست میشد. فرود میزد و شیدای دشت، شیهه میکشید به شهادت عشق. فرود بود و ایل.
سال 1342 آمدیم تهران و من شدم شاگرد نورعلی خان برومند، حبیب الله بدیعی، علی تجویدی و اصغر بهاری. همان سال پیانو را هم با مصداقی شروع کردم و کمی بعدتر که برای خواندن ادبیات فارسی، شدم دانشجوی دانشگاه شیراز و سفر به تهران که دوباره مرا به کسوت دانشجویی برد به دانشکدة هنرهای زیبا. همین دانشگاه تهران، و شدم دانشجوی رشتة موسیقی. نور علی خان بود که تشویقم کرد به کمانچه نوازی. چشمانی تباه شده داشتم و تمام موسیقی را با گوشهایم آموختم. گوشهایم شد چشمهایم و قطره قطرة نُتها که فرو میشد به چشمهای گشوده ام. آهنگسازی میکردم، از همان کودکی و حالا که شکل می یافت و کاملتر میشد به اعتبار بیشتری دانسته هایم. چهل سال تمام روی موسیقی قشقایی کار کرده ام. نغمه ها و آواها، لالایی ها و هرچه بوده جمع کرده ام به پاسداشتِ حرمت ایل که ایلیاتی است و نغمه هایش که داستان تمام تاریخِ پُردردش است.
تمام زندگیم انباشتة موسیقی است؛ مثل یک تکّه جواهر که ذوب شود در تمام هستی آدم. جوهر میگیرد آدم به موسیقی. روح شاد میشود؛ جان میگیرد؛ نفس دوباره بر میآید به حظّ نوای عشق. به بچّه هایم میگفتم – آن موقع هنوز درس میدادم و معلمی میکردم – که موسیقی مثل آب برای زندگی است و ما که حالا توی دلِ کویر زندگی میکنیم جان و روح و تنمان بیشتر عصیانِ عطش دارد. زندگیمان سیرابی ناپذیرِ آب است. زندگیمان شده بستری و موسیقی که آبِ روانِ زندگی است.
افسانه – همسرم – ایلیاتی است. زنِ رشیدِ ایل قشقاییم که مادری میکند برای دِنا و صبا و کاوه. افسانه صدایش، مخملِ تازه رُستة سبزِ بهار است. افسانه صدایش رنج دارد. به زبان ایلیاتیها میخواند و تمام خانه تصویر ایل میشود؛ رفته های دور، کوههای بلندِ پُربرف و تابستانهای داغ که تمام خانه پُر میشود از آوازِ لای لایِ مَشک. با ویولُن و پیانو موسیقی ایل مینوازم. دستهایم میلغزد روی نرمی ساز. بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار میشوند. یک به یک، گام به گام. افسانه دَم میگیرد به لالاییهای دور. صبا و کاوه سراغ سازهایشان میروند. رسمِ عشق میگیریم به شکوهِ نوا. میزنیم و میزنیم. رنجهایمان در اشکهایمان رها میشود. دلمان شورِ عشق میگیرد. دشتی و همایون و بیات و افشار، سه گاه و چهارگاه. خوشیم با عشق. سودایی دارد این عالم.
ریالی نیست، خانة مستأجری و اثاثیة سالهای دور و حقوق معلمی. سالهای معلّمی توی خیابان ظهیرالاسلام، همین مدرسة خزائلی و هزارتا مدرسة دیگر توی همین شهر. ادبیات درس میدادم و موسیقی. افسانه هر روز مرا میآورد سر کلاس و هر ظهر خودش با صبوری، سرِ ساعت میآمد دنبالم. خسته بودم از این زندگی. حتّی وسیله ای هم نداشتیم. افسانه صبوری میکرد و من بیقراری. آخرش هم خودم را بازنشسته کردم و نشستم کنجِ خانه. کاش نمیکردم. شاید حال و روزِ دیگری داشتم. هر ماه دریغِ ماه بعد را دارم. اجاره خانه و فکرِ از پَسَش برنیامدن. دلم میخواست رنجِ این بی پولیهای بی پایان، زبان به کام میگرفت و باز راهی ایل میشدم. جست و جوهای ناتمام انتها میگرفت و پژوهشهای پاگرفته و نگرفته را سامانی میدادم.
زادة ایلم. منم. تمام ایل میشناسد فرود را؛ افسانه را؛ دِنا و صبا و کاوه را. هر چادرِ ایل، کنار شاهنامه، آواز و نغمه ای هم از ما دارد. فکر کردم بروم مرکزِ موسیقی بگویم دلم میرود برای پژوهش. بگویم کمک کنند برای جمع آوری نُتها و آوازهای رو به نیستی، تجزیه و تحلیلِ نُتهای موسیقی قشقایی و هر ایل و هر جای دیگر. تمام زندگیم آمیختة موسیقی است. التیام رنجها و زیادکنندة خوشیهایم. هر آهنگ و ملودی تازه، حال و هوای غریبی است که حتّی حالا در پنجاه و پنج سالگیم، باز جانم را فوران میدهد. موسیقی ایل برای من سماع میآورد. خلسه ای که در گفت و کلمه نمیآید. افسانه هم سختگیر نیست. میگذراند با من، سالهای نداری را؛ سالهای عُزلت و فراموشی را. برای گذرانِ زندگی فکر کردیم شاگرد بگیریم برای تعلیم موسیقی. گفتند خانه ات دور است. آخر دنیاست. راست میگویند. پول ما، توی تمام دنیا برای ما همین جا را قَد داده است. به روزنامه هم که خواستم آگهی بدهم، از من مجوّز خواسته اند؟ دارم، امّا چه؟ مجوّزِ آموزشگاه! کلّی میخندیم با افسانه. آموزشگاه، با کدام پول؟ با کدام جا؟ با کدام پشتوانه و حمایت؟
روزگاری رفته است بر ما و میرود باز که تمامی ندارد رنجِ مردمِ ایل. افسانة جهانگیری – همسرم – با گروه حسین علیزاده در چند کشور کنسرتی دادند و افسانه لالایی ها و آوازهای ایل را زنده کرد به سِحر آوازش. صدایی دارد این زن. دَم که میگیرد انگار توی ایلی. قلبِ صخره ها و فراخیِ دشت را چون نجابت اسب هِی میکنی و یَله میشوی توی نور ماه. خودمان هم کنسرت داده ایم. شیراز و گچساران و اهواز و گرگان و فرهنگسراهای همین تهران و تالار رودکی. گروهمان از دست رفت؛ گروه موسیقی سنتی محلیِ دِنا. گروه، حمایت میخواهد. گروه باید مالی برای خوردن هم داشته باشد. چه میدانم، گروه از دست رفت. ما ماندیم و خودمان. عمر شتابان هِی میکند و میشود. ما ماندیم و حافظ که تفأل میکنم گاه گاه به عشق برای افسانة زندگی ام. با همین خط بریل میخوانم:
در خرابات مغان گر گذر افد بازم- حاصلِ خرقه و سجاده روان در بازم
برگرفته از وبلاگ www.ghashgha.mihanblog.com
طنین خوش الحان ایل قشقایی به دیار باقی شتافت
استاد حاج محمد حسین کیانی روز جمعه 28 فروردین 1388 مقارن اذان ظهر دار فانی را وداع گفتند.
مراسم تدفین صبح روز یکشنبه 30 فروردین ساعت 9 صبح در فیروزآباد برگزار خواهد شد. مراسم ترحیم نیز عصر همانروز در فیروزآباد برگزار خواهد شد.

از خداوند متعال مغفرت و رحمت الهی را برای آن هنرمند بی نظیر آرزومندیم.
روحش شاد و صدای خوش طنینش مستدام باد.
مختصری از زندگینامه استاد کیانی
استاد حاج محمد حسین کیانی فرزند محمد علی به سال 1295 هجری شمسی در ایل قشقایی به دنیا آمد. وی در کودکی نزد شخصی به نام ملا دادالله ، قرآن مجید و کتابهای مرسوم مکتب خانه های آنزمان را فراگرفت.
دوران جوانی وی مقارن با فراز و نشیب های سیاسی بود که عشایر را در تنگنا قرار می داد. با اجرای برنامه تخته قاپو خانواده وی نیز در فیروزآباد اسکان یافت و به امور کشاورزی روی آورد و سعی کرد با تلفیق شغل کشاورزی و حرفه دامداری ، معیشت خود را سروسامانی دهد.

وی از آوان نوجوانی به ترنم آوازهای محلی و اشعار حماسی علاقمند بود . کیانی در دوران جوانی در محضر استادان بزرگی چون داوود نکیسا نوازنده سه تار و کمانچه و کاکاخان خورشیدی که صوت دلنشینی داشت ، تلمذ نمود.
این خواننده خوش صدای ایل در سال 1319 ازدواج کرد که حاصل آن یک پسر و سه دختر می باشد. این نیک مرد عرصه هنر قبل از انقلاب اسلامی به صورت محدود در چند برنامه رادیویی شرکت نمود ، اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی در برنامه های هنری متعددی حضور موثر داشته است.
او در سال 1372 در مراسم یکصدمین سالگرد درگذشت مأذون شاعر غزلسرای قشقایی خوش درخشید و یاد و خاطره صدای درخشان گذشته خویش را زنده کرد. سپس در شهرهای تهران ، تبریز ، شیراز ، اهواز ، کرمان ، گچساران ، فیروزآباد ، هفتگل و خرم آباد به هنرنمایی پرداخت و موفق به دریافت لوح تقدیر گردید.
گفته می شود که هنرمند بزرگ و ارزشمند استاد محمد رضا شجریان وقتی صدای وی را می شنود ، می گوید : ای کاش من هم کمی از حنجره این پیرمرد را داشتم و به وی لقب حنجره طلایی می دهد. آوازهای زیادی از این هنرمند صاحب نام ایل بر روی نوارهای کاست و سی دی تهیه شده است که امیدواریم مجدداً کلیه آنها گردآوری و همراه با متن آوازها منتشر گردد.
البته آنگونه که در اینجا ادعا شده است ، تولد واقعی وی به بیست سال قبل از سال ۱۲۹۵ برمی گردد.کوچک ثبت کردن سن در شناسنامه ها در زمان حکومت رضا خان به دلیل مساله سربازی بسیار رایج بود.هرچند باید در نظر داشت که تاریخ رسمی ایران تنها از سال ۱۳۰۵ شمسی از سال هجری قمری به هجری شمسی تغییر یافت. با این حساب عمر استاد از روی شناسنامه برابر با ۹۳ و در صورت صحت ادعای ذکر شده برابر با ۱۱۳ سال خواهد بود.
یکی از آوازهای خوانده شده با صدای استاد کیانی را می توان از اینجا شنید. متن این آواز که شعر زیبایی از یوسفلی بیگ می باشد نیز به این صورت است:
کپی از وبلاگ www.qashqai.blogfa.com


قشقائيها از كجا به فارس آمده اند؟
« تاريخچه ايل قشقايي مبهم است و بدرستي معلوم نيست از چه زماني و از كجا و بر اثر چه عواملي به فارس كوچانده شده اند و نظريه هاي مختلفي در اين مورد وجود دارد.
ميرزا حسن فسائي در فارسنامه ناصري مي نويسد : « قشقائيها گروهي فراري و از گريختگان هستند كه واژه قاچ قايي ريشه كلمه قشقايي است . »
بارتولد محقق روسي قشقايي ها را صاحبان اسب يا گوسفند پيشاني سفيد (قشقا) مي داند .
برخي محققين هم كاشغر را مركز اوليه قشقاييها مي دانند و كاشغري يا قشقري به قشقايي تبديل شده .
گرهارد دوفر قشقاييها را همزمان با اتابكان سلغري مي داند .
ابرلينگ قشقاييها را يكي از طوايفي مي داند كه در پي هجوم غزنويان و سلجوقيان به خاورميانه آمده اند.
آنچه مسلم است مهاجرت قشقاييها از نواحي شمال يكباره انجام نشده و تيره هاي مختلف ترك زبان به تدريج و كم كم در فارس جايگزين شده اند .
قشقايي در حدود قرن دوازدهم ، تحت لواي جاني آقا قشقايي به صورت يك ايل واحد در بسياري نوشته ها و با اسناد معتبر ديده شده است . نظام ايلي در ميان قشقاييها در اواخر صفويه به وجود آمد . اولين گروه قشقايي در فارس ، فارسيدانها بوده اند كه ابوالقاسم بيگ بر عليه شاه عباس اول ، با يعقوب خان ذوالقدر همراه مي شوند اما اين قيام در هم شكسته و ابوالقاسم بيگ محكوم به مرگ مي شود .
قشقايي ها اصلاً ترك زبان هستند اما تعدادي از لرها و لك ها نيز با آنان آميخته شده اند كه از آن جمله است :
تيره هاي كروني ، بيگدلي ، گشتاسي در كشكولي بزرگ . تيره هاي فيلوند ، لر ، لك در كشكولي كوچك .
جامه بزرگي و فيلي در ايل عمله . تيره لك و وندا در ايل دره شوري .
ابيوردي «بلوردي » در طوايف كشكولي ، عمله و دره شوري . اينانلو در برخي طوايف . نفر در كشكولي كوچك و عمله . شاهي لو در طايفه عمله از افشار . قتلو از ايل افشار كرمان . عرب چرپانلو كه با شش بلوكي ادغام شده از اعراب . بيات از كردها . بولي و ددكه اي از آق قويونلوها. خلج كه از تركان غز هستند و در قرن چهاردهم پس از سلسله غزنويان پراكنده شده و قسمتي از آنها در خلجستان ساوه ماندگان شدند و گروهي در ايل قشقايي تحليل رفته قسمتي هم در منطقه قونقري و بوانات ماندند.
قشقائيها از لحاظ طبقات به :
× ايلخانان و بستگان آنها . كلانتران ، كدخدايان ، ريش سفيدان ، رؤساي بنكوها و تيره ها . – افراد عادي – رعاياي طوايف و تيره ها . – كارگران ، كولي ها ، غربت ها و چنگي ها تقسيم مي شوند .
قشقائي ها مردماني هنرمند و هنر شناس بوده و كارهاي هنري آنها سالهاست كه شهرت جهاني كسب كرده و به جرأت مي توان گفت قالي و گليم قشقايي رقيب و نظير ندارد.
لباس قشقائي نمونه اي از هنر ماندگار اين ايل است كه در نمايشگاه لباس كانادا مقام اول را به دست آورده است . محبوبيت اين لباس تا آنجاست كه پرچمداران سمينارها و اردوها به
جهت زيبايي و پوشش ، از اين لباس استفاده مي كنند .
دستبافتهاي قشقايي چندين بار در نمايشگاههاي جهاني رقباي خود را از ميدان خارج كرده است .
مسكن ساده ايلي كه مناسب زندگي كوچ نشيني است ، با دست تواناي زنان ايل ، با زيباترين و مقاوم ترين شكل از مواد اوليه دامي بافته مي شود .
هنر سواركاري و تيراندازي اين مردم سخت كوش در طول تاريخ زبانزد بوده است .
به طور كلي آثار زيبايي را مي توان به وسيله دو حس بينايي و شنوايي درك كرد كه اين آثار ( هنرها ) را به سه دسته تقسيم مي كنند :
1- هنرهاي تجسمي (بصري ) :
كه رنگها و شكلها را مي نمايد . مانند نقاشي ، خطاطي ، معماري كه قشقائيها به علت داشتن مساكن سيار نيازي به معماري و يا آشنايي با آن نداشته اند اما در هنر خطاطي و نقاشي گروهي كه موقعيت آنها از نظر اقتصادي و اجتماعي ايجاب مي كرد مهارت پيدا كردند .
2- هنرهاي سمعي :
كه اين هنرها به وسيله الحان و كلمات جلوه گر مي شوند و جنبه هاي تخيلي و ارزنده اي دارند . مانند موسيقي و شعر و سخنوري . مردم ايل با موسيقي بزرگ شده اند و موسيقي اصيل زبان دوم آنهاست . محيط باز و آرام طبيعت و نواهاي روح پرواز صداي چهچه پرندگان خوش الحان گرفته تا ني لبك چوپانان خلق و خوي شان را اينچنين پرورش داده است .
3- هنرهاي سمعي و بصري :
در اين هنرها زيبايي از يك طرف بوسيله الحان و كلمات و از طرف ديگر با رنگها و شكلها واقعيتهاي طبيعي نشان داده مي شوند كه اين هنرها از دو نوع ديگر قويتر و ارجح تر است . مانند رقص ، موزيك ، تئاتر ، سينما. »
برخی عادتها و آداب و رسوم:
قشقائیها مردمانی سرخوش و دلشادند. به جشن، پا کوبی و رقص بسیار علاقمندند و از اندوه و سوگواری گریزان. در تمام سال تنها در ده روز آغاز محرم سوگواری میکنند. در جشنها و عروسیها رقص چوبی(گروهی) زنان و مردان قشقائی بسیار زیبا و جالب است. در این جشنها زنان و مردان هر یک دو دستمال در دست می گیرند و پیرامون یک دایره بزرگ می ایستند و با آهنگ کرنا و دهل دستمالها را تکان می دهند و با حرکات موزون پیش می روند در رقص «دَرْمَرو» یا چوب بازی نیز، مردان دوتا دو تا و به نوبت با چوبهای کوتاه و بلندی که در دست دارند به آهنگ ساز و دهل با یکدیگر میرقصند مبارزه میکنند. از این رقصها در مراسم عروسی قشقائیها به تفصیل سخن خواهیم گفت.
قشقائیها به نوشیدن چای علاقة بسیاری دارند و فرزندان خود را از کودکی به خوراکهای عمومی قشقائی است. قشقائیها به کشیدن قلیان بسیار علاقهمندند تنها مردان طایفه دره شوری به جای قلیان از چپق استفاده میکنند.
مردم ایل فرمانگزار و مطیع دستور خانها هستند و هیچ قانونی را بالاتر از فرمان خان خود نمیدانند. هر گاه یکی از خانها یا کلانترها بمیرد غوغای عجیبی در ایل و طایفة او برپا می شود. قشقائیها در مرگ عزیزان و فرزندان خود کمتر از مرگ خان یا کلانتر خود متأثر می شوند. گورستانهای قشقائی در سر راه کوچ ایل فرار گرفته تا هنگام کوچ بتوانند برای مردگان خود فاتحه ای بخوانند.
به سبب علاقه ای که به خانهای خود دارند برای آنها آرامگاههای باشکوه و استوار می سازند که سالیان دراز پابرجا می ماند و هر سال هنگام کوچ قبر آنها را زیارت می نمایند.
آرامگاه عده ای از سران ایل قشقائی بویژه خانهای طایفة کشکولی در دامنة با صفای شاهدایِ اردکان با سنگ و شیروانی به سبک مزار حافظ ساخته شده و نظر بیننده را به خود جلب میکند.
بیشتر قشقائیها مردمانی بلند قامت و خوش صورت و دلاورند. چهرة آنها گندمگون چشمانشان سیاه یا میشی و مویشان مشکی است. در میان طایفة فارسیمدان و درة شوری گروهی سفید پوست با موی زرد یا بور نیز دیده می شوند. زنان قشقائی هرگز آرایش نمیکنند. تنها فرق زنان با دختران «چتر زلف» زنهاست. هنگام عروسی برای آرایش عروس این چتر زلف را درست میکنند. مردان قشقائی همیشه صورت خود را می تراشند و به سبیل گذاشتن چندان گرایش ندارند.
تمام قشقائیها شیعة جعفری هستند و به آداب و رسوم خود علاقهمندند. شاید بیش از پنج درصد آنان نماز نخوانند. یا اصلاً نماز را ندانند ولی به عرف و عادات خود سخت معتقدند. زبان اصلی و مادری قشقائیها ترکی (ترکی قشقایی) است البته اکثرآ فارسی را میدانند.
نگاهی به طوایف ایل قشقایی:
طایفه دره شوری:
نام درشوری از نام محل ییلاقی آنها ( دره شور ) گرفته شده است اینان پس از ورود به فارس در این ناحیه سکونت کرده اند دره شور از محل ( سمیرم ) امروزه جز مراکز ییلاقی این طایفه است .
خانهای طایفه دره شوری در سالهای اخیر به زراعت و باغداری توجه زیادی کرده اند و گروههای زیادی از آنها به زندگی یکجا نشینی پرداخته اند .طایفه دره شری یکی از طوایف پر جمعیت ایل قشقایی است و مردم آن به داشتن و پرورش اسب معروفیت دارند.(14)
طایفه فارسی مدان:
طایفه فارسی مدان از قدیمیترین طوایف ایل قشقایی است که قبل از دیگر طوایف ترک زبان به فارس آمده اند و چون فارسی نمیدانستند ، واژه (فارسی مدان ) به آنها اطلاق گردیده است . طایفه فارسی مدان سابقا (در ) پادنا ییلاق و در اطراف کوه گیسگان قشلاق میکردند _ بعد اراضی سرمشهد و سپس منطقه ( دایین) به آن اضافه شد . امروزه گروههایی از طایفه فارسی مدان در حوالی اراک ( عراق ) و تهران زندگی میکنند و پاره ای از آنها هنوز به عراق معروفند . به نظر میرسد بعدها به فارس کوچیده اند . فارسی مدانها به علت قدرت مرکزی و نفوذ و اعتبار و مدیریت کلانتران خود ، با وجود رقابتها و اختلافات خویشاوندی کمتر دستخوش تجزیه و جدایی قرار گرفته اند .(15)
طایفه کشکولی بزرگ:
طایفه کشکولی در گذشته از سه تیره تشکیل میشد که به همراه سایر تیره های قشقایی ییلاق _ قشلاق میکردند . ییلاق آنها قسمتی از شمال سمیرم و ( دیز جان ) بوده است زمستان را به مناطق جنوبی فیروزآباد کوچ می کردند بعدها قشلاق آنها به ماهور میلانی تغییر کرد .
دره شوریها هم این منطقه را که دارای مراتع وسیع و چراگاههای مناسبی برای دامهاست ، قشلاق خود قرار میدهند . کمی بعد از جانب کلانتر طایفه محل ییلاقی آنها به همای جان و کمهر که از لرهای ممسنی خریداری میشود تغییر میکند(16)
طایفه کشکولی کوچک:
این طایفه قبلا تیره ای بود بنام اخپلو که بعدها تیره های دیگری از جمله تیره کرمانی به او اضافه میگردد و گسترش پیدا میکند و ابتدا بنام کشکولی کرمانی و بعد تحت عنوان کشکولی کوچک نامیده میشود .. این نامگذاری بخاطر آن است که سران طایفه های کشکولی بزرگ و کوچک و قراچه ای همه از یک خانواده بودند که تجزیه میشوند و رییس طایفه کشکولی کرمانی به هنگام آمارگیری طوایف برای اخذ مالیات نام طایفه خود را کشکولی کوچک معرفی میکند. (17)
طایفه شش بلوکی :
شش بلوکیها اغلب از تیره های بسیار قدیمی و از همان ترکان عراقی یعنی مهاجران اولیه هستند . این طایفه از پرجمعیت ترین طوایف قشقایی است که در پرورش و نگهداری دام مهارت فراوان دارند.(18)
طایفه عمله (طایفه ی جعفر بیگی ):
جز نیروی محافظ خان و عوامل اجرایی و اداری او به شمار میروند و مستقیما تحت نظر خان اداره میشود . تیره های مختلف طایفه عمله تحت سرپرستی کدخدایی است که مستقیما از خان دستور میگیرد . با وجود این پاره ای از تیره های بزرگ تحت سرپرستی کلانترها هستند که پایگاه آ نها از کلانترهای سایر تیره ها پایینتر نیست(19)
از طایفه های مختلف ایل قشقایی حدود 40درصد همچنان بطور کوچ نشینی و نیمه کوچ نشینی زندگی میکنند و بقیه اسکان یافته اند . از تعداد و ترکیب دقیق جمعیت ایل قشقایی اطلاعات مستند و دقیقی در دست نیست ، مشکلی که در برآورد جمعیت این ایل وجود دارد همان است که درباره کل جمعیت عشایری ایران وجود دارد . زیرا اغلب آمارگیریها بر اساس معیارهای متعددی صورت گرفته است و نمیتوان آن را پذیرفت و مورد مقایسه قرار داد تا نوسانات و تغییراتی که در ساخت اجتماعی ایل قسقایی پدید آمده مورد بررسی قرار داده شود .(20)
تیره ها در ایل قشقایی
همانگونه که پیشتر اوردیم هر طایفه ای دارای تعدادی تیره می باشد(21)
|
طایفه |
تعداد تیره |
|
دره شوری |
51 تیره |
|
فارسی مدان |
25 تیره |
|
کشکولی بزرگ |
47 تیره |
|
کشکولی کوچک |
14تیره |
|
شش بلوکی |
20 تیره |
|
عمله (جعفربیگی ) |
47 تیره |
درنگی بر کودتای 28 مرداد و حضور قشقایی ها
انتخاب شده از روزنامه اعتماد ملی

ازسمت راست به ترتیب محمد حسین خان قشقایی - دکتر مصدق- خسروخان قشقایی- دکتر مصدق از ترکان قاجاربود.عکس از کتاب سالهای بحران(خاصرات ناصرخان قشقایی)
قشقایی ها در موضع قدرت و توپ را به زمین حریف انداخته اند و این حکومتیان هستند که در پی جلب توجه و همکاری آنها هستند. برای همین هم ناصرخان در جواب علی هیئت آنچنان به شاه و زاهدی حمله کرده و گفته بود که <آنها داخل آدم نیستند> و در نهایت موضع خود را چنین اعلام کرده بود که <به یک شرط ممکن است از در صلح بیایم و آن آزادی دکتر مصدق و سایر رفقاست.>
ناصرخان به تلگراف سیدحسن تقی زاده نیز که از او به عنوان سناتور برای افتتاح مجلس سنا دعوت کرده بود جوابی نداد.
چنین برمی آید که راه هر نوع مذاکره و مصالحه بسته است و احتمال یک درگیری گسترده در مناطق وسیعی از جنوب وجود دارد. رادیو دهلی هم در 27 شهریور گفت: <اگر دولت تقاضای ناصرخان مبنی برآزادی مصدق را قبول نکند با 70 هزار نفر شهر شیراز را محاصره خواهد کرد. ستاد ارتش هم جواب داده با تانک و طیاره حمله خواهیم کرد.>
معمولا نتیجه شورای ایلی بیشتر بردرگیری است و می گویند اگر نزنیم، دولتی ها اگر پیش دستی کنند، خواهند زد. حدود 20 روز بعد از کودتا یعنی نیمه شهریورماه بود که 3 نفر از اعضای حزب توده که می خواستند نامشان فاش نشود به ایل می روند. این 3 نفر که بعدا معلوم شد دونفر از آنها خسرو روزبه و سرهنگ چلیپا بودند به قشقایی ها با این استدلال که شاه دشمن مشترک ماست و می توانیم براین اساس همکاری کنیم به قشقایی ها پیشنهاد همکاری داده بودند.
اما پاسخ به آنها موکول به مشورت ایلی می شود. آنها چندبار دیگر برای مذاکره و جلب توجه قشقایی ها به ایل رفته بودند. دشمن مشترک مثل دولت کودتا هم نتوانست خان لیبرال و سوسیالیست ها را لااقل برای مدتی و به مصلحت در یک سنگر جمع کند.
مرتضی خان کیان و دکتر کیان که به ملاقات زاهدی رفته بودند پیغام زیر را از طرف نخست وزیر جدید برای قشقایی ها می آورند: 1) آقای زاهدی حاضر است همه نوع همکاری صمیمانه بکند 2) اگر ناصر بخواهد استاندار فارس بشود حاضرم 3) کار ایل با ملک منصور باشد 4) موقع انتخابات کلیه اختیارات با قشقایی ها ) محمدحسین خان و خسروخان خودشان هم وکیل باشند 6) در تمام کارها با مشورت هم کار کنیم و نیز این که ناصرخان اگر قبول استانداری نکرد سناتور بشود فقط در مقابل به تهران برود. راجع به مصدق و همکارانش هم قول می دهد که تا یک ماه دیگر آزادشان کند.
حالا دیگر همه باور کرده اند قشقایی ها به هر سمت متمایل شوند او بازی را برده است. همه معادلات یک فرصت طلایی در دست آنها گذاشته است اما آنان هنوز به تصمیم واحدی نرسیده اند. شاید برای همین تامل و تعلل آنان بود که مفسر سیاسی رادیو دهلی بیست وهشتم مهرماه گفت: <ده هزار سوار قشقایی که شیراز را تهدید می نمودند فعلا اقدامی نکردند و شیراز در خطر نیست...>
گودوین اما دست بردار نیست. او بازهم در آخرین روزهایی که ایل در ییلاق بود به ایل برمی گردد و این بار با پیشنهاد و وعده تشکیل وزارت عشایر و اینکه ناصر قشقایی یا هرکس را که او بخواهد وزیر شود. پاسخ قشقایی ها این بار هم فقط آزادی مصدق است. در این مذاکره که تمام روسای قشقایی حضور داشتند وقتی که گودوین گفت، زاهدی شش ماه پنهان شد و فرار کرد، بعد این همه رشادت به خرج داد، حالا هم ما تلافی می کنیم، زریر خان فارسیمدان جواب داد: <زاهدی خودش است و کلفتش می تواند پنهان شود، ما پانصدهزار نفر هستیم چگونه می توانیم پنهان شویم.> قشقایی ها درحالی که دیگر دولت های ملی را از دست رفته می بینند، حالا دیگر خواسته های خود را برآزادی مصدق متمرکز کرده اند.
دولت کودتا در کنار وعده های سخاوتمندانه خود از تهدید و ارعاب نیز غافل نیست. سرلشکر باتمانقلیچ، رئیس ستاد ارتش پنجم مهرماه اعلامیه ای منتشر و در آن ضمن تجلیل و تکریم قشقایی ها، آنان را مورد کمال مرحمت شاهانه قرارداده بود اما در ادامه آورده بود: ...< البته اگر خدای نخواسته اشخاص ناراحت و حادثه جویی در بین شما پیدا شوند و عمل ناشایست انجام دهند با سخت ترین و بدترین وضعی سرکوب خواهند شد.
نتیجه شور این می شود که اردوی نظامی قشقایی ها آماده شود تا اگر لازم شد حمله کنند اما آنچه در این بین جالب است تصمیم قشقایی ها برای یک پیشنهاد فوق العاده به زاهدی است. آنها که باوری فوق العاده به نیروی خود دارند طرح اتحاد با زاهدی برعلیه پهلوی را مطرح می کنند و به عبارتی زاهدی را به یک کودتا در کودتا تحریک می کنند. یکی از کلانتران ایل را انتخاب می کنند تا به ملاقات زاهدی رفته و به او بگوید: <همه نوع حاضریم با تو همکاری کنیم، هر مقامی که بخواهی اطاعت می کنیم به شرطی که تو هم از طهران شروع کرده و کار نسل پهلوی را یک سره کنیم. تاکی و چند باید نوکری بکنی؟ مثل مرد قیام کن و...>
اما دراین کشاکش اتفاقی می افتد که بهت وحیرت همه را موجب می شود. ناگهان خبر می رسد که الیاس خان کشکولی، فریدون خان کشکولی و زیادخان دره شوری( از کلانتران و روسای کشکولی و دره شوری) بدون اطلاع به تهران رفته اند تا با دولت جدید بیعت کنند. این اولین و تنها انشقاق در اتحاد یکپارچه ایلی است. همان روزها شایع می شود که این کار به تشویق و تحریک محمدبهمن بیگی صورت گرفته که کارمند اصل چهار بوده و به آمریکایی ها نزدیک است.
به نظر می رسد که قشقایی ها بیشتر در یک تردید و دودلی به سر می برند. برای همین هم بیشتر وقت آنها صرف مذاکره با مخالفین دولت می گذرد که آنها را به شورش تحریک می کنند و یا موافقین که آنها را به همکاری دعوت می کنند.
در فاصله 28 مرداد تا پایان پاییز و در این سه، چهار ماه هم تیم قشقایی ها مجال کافی برای رایزنی و تبادل مواضع و در صورت لزوم بسیج نیروهای نظامی خود را داشتند و هم اینکه دولت کودتا فرصت کافی داشت تا جای پای خود را محکم و اقتدار خود را تثبیت کند.
این دوره که قشقایی ها در اوج هستند از دوران طلایی و تاریخی آنان به حساب می آید. آنها علاوه بر تاثیرگذاری اجتماعی و فرهنگی در جنوب ایران، به واسطه قدرت اقتصادی و نظامی و نیز به خاطر نقش سنگین خود در نهادهای سیاست قدرت، دارای اقتداری بی رقیب و موثر در منطقه هستند و به قول خانبابا تهرانی، حضور آنها در جنوب چیزی کمتراز سلطنت نبود.
نبرد قشقایی ها در مقابل انگلیسی ها هنوز از خاطره ها فراموش نشده بود. بعد از آن نیز صولت الدوله بیشترین تحرک و مبارزه را در حمایت از مشروطه در جنوب ایران به کار انداخته بود. به دیکتاتوری رضاشاه نه گفته بودند، پهلوی دوم را هم که تحویل نمی گرفتند. با حفظ روحیه ضدانگلیسی خود در جنبش ملی شدن نفت هم در اردوی ملیون بودند. همه اینها یک ورق ارزشمند به آنها می داد و آن مقبولیت عام و نمایش چهره ای ملی بود. کودتای 28 مرداد و حوادث بعد از آن دوری بود که آنها باید این ورق را رو می کردند.
اما تنهایی قشقایی ها در این نبرد بسیار آزار دهنده است. نه از جانب جبهه ملیون و نه از طرف دیگر ایلات و عشایر ایران خبری حتی در حد شایعه به گوش نمی رسد و این یعنی قشقایی ها باید بار این جنگ را به تنهایی به دوش کشند. تماس های معدودی هم که گرفته می شد بیشتر در حد حرف و وعده و یا فرضیه و تئوری بود.
اما فرصت سوزی ها و یک جدال فرسایشی، با تحلیل اراده و نیت مصمم اولیه، فرصت و امکانات بازی را از آنها می گیرد. به مرور چالش قشقایی ها با حکومت به یک درگیری دیپلماتیک کاهش می یابد و از سویی، دولت با ارعاب و تشویق و ایجاد شک و شکاف در صفوف آنها، روحیه یاس و شکست را برآنها غالب کند.
تا اینکه اراده قاطع قشقایی ها در پایداری و مقاومت ملی تا حد مذاکره و مصالحه و در نهایت یک موضع منفعل تقلیل می یابد. بویژه آنکه زاهدی قول آزادی مصدق و یارانش را داده بود.
در این دوره مقامات سیاسی که در بدنه دولت قراردارند و از طرفی به قشقایی ها نزدیک هستند و نیز دیپلمات های خارجی، مدام با قشقایی ها تماس می گیرند و آنها را با تکریم و نیز ارائه پیشنهادهای کلان و وسوسه انگیز به آرامش و حتی همکاری با دولت جدید دعوت می کنند. بویژه آنکه زاهدی برخلاف شاه مایل به مدارا و همکاری با قشقایی ها است. زاهدی در سال های دیر و دور بویژه در جنگ جهانی دوم در اتحاد با قشقایی ها در جبهه مخالف با متفقین قراردارد در کابینه مصدق هم که مقام وزارت داشت و در ماجرای خلع ید، نقشی در خور توجه دارد. زاهدی در نامه های خود به ناصرخان و یا از طریق پیغام بارها تاکید کرده بود که آنها در دولت وی در امان خواهند بود. رفتن سه تن از کلانتران کشکولی و دره شوری به تهران و پیوستن به جناح سلطه شاید به ظاهر چندان مهم نیاید، چنانچه قشقایی ها را به اتخاذ موضعی انتقامجویانه وادار نکرد اما می توانست وحدت و یقین آنان را نشانه گرفته و تردید و دو دلی آن را تحریک کند. ناصرخان هم علیرغم جدی نگرفتن موضع، اما احساس درونی خود را آشکار می کند: <البته همه الیاس خان را می شناختند که آدم سست و جاه طلبی می باشد. ولی از بی خبر رفتن زیاد خان همه به قدری تعجب کردند که حالت بهت پیدا شد. بعد از قرارداد پاییز و قسم هایی که به قرآن خورده شد چگونه این آقایان چنین بی غیرتی کردند و بدون اطلاع رفتند. >
وقتی که ایل به حوالی شیراز رسیده بود برای چندمین بار ناصرخان و روسا و کلانتران طوایف و تیره های مختلف قشقایی شورا گرفتند و در <پیربن آب> در نزدیکی های شیراز قرارداد <پیر بن آب> را منعقد کردند.
در مقدمه این قرارداد آمده است: ...< کسانی که این ورقه را امضا می کنند وجدانا و اخلاقا متعهد می گردند که نکات متن آن را پیوسته نصب العین خود قرارداده و تحت هیچ عنوان و بهانه کوچکترین فعالیت خلاف آن ننمایند... متن قرارداد: 1) طرفداری از ادامه نهضت ملی 2) عدم تماس با افراد دولت و ارتش 3) اعمال مجازات ممکنه نسبت به کسانی که به اصول این اتحاد احترام نمی گذارند 4) ادامه همکاری و مراقبت از اوضاع عمومی کشور و اطاعت از تدابیری که به وسیله اکثریت اتخاذ می شوند 5) اگر تعرضی از طرف مامورین دولت و ارتش بشود، همگی متفقا اقدام و جلوگیری بنماییم.> قابل توجه آنکه امضا و نام زیاد ترک دره شوی و الیاس کشکولی درصدر امضاکنندگان قرارداد به چشم می آید.
احتمال یک جنگ داخلی از اولین فرض ها و پیامدهای نبرد بود. یک جنگ ویرانگر داخلی علاوه بر تباهی های خود، چه بسا این مجال را برای آمریکا و انگلیس رقم می زد که برای جغرافیای ایران نقشه ای نوطراحی کنند و پازل های منطقه را دوباره و با روایت جدیدی بچینند - چنانچه بعد از مرگ امپراتوری عثمانی کشورهای جدید متولد و یا سزارین شدند - و در این زاد و ولد اتحاد جمهوری های سرخ یقینا به سهم خواهی می آمد و دور نبود که به دنبال اقدام مسلحانه قشقایی ها، چپ های مارکسیستی که بیشترین اشتیاق را برای خلق نبردهای دراماتیک داشتند، وارد کارزار می شدند و علاوه کنید براینها ایلات و اقوام متعدد که هر کدام می توانستند آلت دست و یا مجری یکی از قدرت های بزرگ باشند. در برابر اینها فقط یک فرض محال باقی می ماند. قشقایی ها قیام را از جنوب آغاز می کنند، لرها، بختیاری ها و خمسه ها نیز به آنان می پیوندند، بدین ترتیب مقاومت ملی شهری نیز که توسط جبهه متحد ملیون سامان یافته است در تمام شهرهای ایران شکل می گیرد، سازمان ملل و نهادهای حقوقی بین المللی نیز دولت کودتا را محکوم می کنند و در نهایت یانکی های تازه نفس، بریتانیای کهنه کار و سوسیالیست های کشور شوراها ظهور یک دولت ملی و مستقل در ایران را جشن خواهندگرفت.
کمونیزم از دل نگرانی های عمده قشقایی ها و مخالفت با آن از سنت های سیاسی آنان بود. از عوامل مهم و تاثیرگذار در تصمیمات قشقایی ها مخالفت آنان با کمونیزم بود. آنان نهضت جنوب را برای اخراج وزرای توده ای از کابینه قوام و آزادی آذربایجان از چنگال فرقه دموکرات راه اندازی و هدایت کرده بودند.
حتی بعد از کودتا، وعده های همکاری حزب توده که مخفیانه با قشقایی ها تماس گرفته بودند و آنان را به شورش تحریک می کردند را جدی نگرفتند. خسرو قشقایی هم بعدها عنوان کرد که آنها چندبار با ما تماس گرفتند اما ما به آنها روی خوش نشان ندادیم. وی از چهره سرشناس توده یعنی علی متقی نام برد که با یک دستگاه بی سیم میان قشقایی ها رفته بوده است.
برداشت سوم این متن که واقعی تر می نماید و تلخ تر، عدم اعتماد و اعتقاد قشقایی ها به حکومت بود. آنها یادگرفته بودند که در دولت مرکزی کسی زبان آنها را نمی فهمد. اینکه ژاندارم های شاه بعداز 32، شیرزن های قشقایی را به سگ های خود می نوشاندند خود حکایتی است و مثالی مجمل از این شرح مفصل. معلوم نبود این بار نظامیان شاه در صورت پیروزی با مردم کوهستان چه می کردند. بویژه آنکه دشمنان تاریخی قشقایی ها، مثل انگلیسی ها و عوامل آنها پهلوی ها و ارتشی ها که دل خوشی از قشقایی ها نداشتند منتظر بودند و مترصد فرصتی تا برای این مزاحم تاریخی، راهی چاره کنند. طبیعی است که اولین دغدغه ناصرخان به عنوان ایلخان و رهبر ایل، شناخت و حفظ منافع و مصالح ایل باشد. هیچ ضمانتی وجود نداشت که قبیله، هزینه معادلات و معاملات سیاسی را چگونه و چقدر خواهد داد. آنها هنوز ایلغار و تباهی های کاپیتان های انگلیسی و یا نظامیان وطنی را فراموش نکرده بودند.
ویژه آنکه این بار شاه تنها نبود. آمریکا و انگلیس مصمم بودند که نفت ایران را به عقد خویش درآورند و این شاه بود که به آنها بله گفته بود نه قشقایی ها.
خسرو خان قشقایی البته فکر میکنم این عکس مربوط به سالهای دهه ی پنجاه باشد
پرده آخر و پیش از موعد این درام بی پایان، فرجام بازی و بازیگران آن بود. هشدار چرچیل و روزولت در مورد قشقایی ها و موضع کین خواهانه شاه، ناصر قشقایی را ناگزیر کرد راهی سوئد شود تا دوران تبعید خود را در آنجا سپری کند. شاید او هم دیگر نه نبرد را موفق و نه جنگ داخلی را به مصلحت می دید و نیز نه غرور قومی اش مصالحه و سازش را برمی تابید. کمی بعد از او، خسروخان نیز که به اتفاق گورکانی ها آخرین گروهی بودند که کوهستان را ترک کردند به تبعید اروپا رفت. او باختر امروز را در اروپا منتشر و سعی می کند نقشی فعال در احیای جبهه های در خارج از کشور داشته باشد. او که آخرین پسر صولت الدوله(سردار عشایر) و نماینده شورای عالی جبهه ملی ایرانیان خارج از کشور بود مخالفت و دشمنی خود با شاه را هیچ وقت فراموش نکرد. او به وابسته سفارت آمریکا گفته بود که بین او و شاه مساله ای است که حل نشده و او باید با شاه تصفیه کند. شاید اشاره وی به مرگ پدرش به دست رضاشاه در زندان بود. صندلی های مجلس پهلوی، ناز شست انشعاب و یا انحراف الیاس کشکولی و زیاد دره شوری از وحدت و شورای ایلی و مصافحه آنان با دولت کودتا بود. آنها که در جلسات شورای ایلی نیز بر مصالحه تاکید داشتند بعدها به مجلس شورای ملی راه یافتند.
محمد بهمن بیگی، بعد از کودتا با حمایت دوستان آمریکایی خود در اصل چهار ترومن، بنیانگذار و البته مدیر موفق اداره تعلیمات عشایر شد و تلاش زیادی کرد تا خدمت خود به قشقایی ها را ظاهر و به اثبات برساند و پایگاه آسیب دیده قومی اش را ترمیم کند.
و اما توده مردم، آنها مثل همیشه، سرشان بی کلاه ماند و حکایت های دیگر که، این زمان بگذار تا وقت دگر.
منابع:
1- صولت قشقایی، محمد ناصر / سال های بحران / رسا، 1366
2- هوشنگ مهدوی، عبدالرضا/ اسناد روابط خارجی آمریکا درباره نهضت ملی شدن نفت ایران /علمی/
3- مکی، حسین/ خاطرات سیاسی/ علمی، 1358
4- خانبابا تهرانی، مهدی/ نگاهی از درون به جنبش چپ ایران / 1378
5- لاجوردی، حبیب/ گفت وگو با ناصر قشقایی/ دانشگاه هاروارد/ 1981
6- مسعود انصاری، عبدالحسین / خاطرات سیاسی اجتماعی / علمی
7- هولتوس، شولتسه / سپیده دم در ایران / نشر نو، 1366
8- روزولت، کرومیت / کودتا در کودتا / شرکت سهامی خاص، 1370
۹- نجاتی، غلامرضا / جنبش ملی شدن نفت و کودتای 28 مرداد / شرکت سهامی انتشار، 1377
10- کیانی، منوچهر / نگاهی به ایل قشقایی بعد از شهریور 1320 / کیان نشر، 1383
ایل قشقایی از اقوام کوچنده ی استان فارس هستند. قشقایی ها به زبان ترکی صحبت می کنند که البته ابن ترکی کمی با زبان ترکی رایج در آذربایجان متفاوت است. موسیقی در میان این قوم حضوری پر رنگ دارد. زندگی سخت کوچ نشینی به مدد موسیقی و آواز است که قابل تحمل می شود.....................
ایل قشقایی از اقوام کوچنده ی استان فارس هستند. قشقایی ها به زبان ترکی صحبت می کنند که البته ابن ترکی کمی با زبان ترکی رایج در آذربایجان متفاوت است. موسیقی در میان این قوم حضوری پر رنگ دارد. زندگی سخت کوچ نشینی به مدد موسیقی و آواز است که قابل تحمل می شود. آوازهایی که زنان در هنگام دوشیدن شیر، مشک زدن، قالی بافی می خوانند،لالایی ها، مویه های عزاداری، شادیانه های عروسی، اوازهایی که هنگام کوچ خوانده می شود مجموعه موسیقی قشقایی را تشکیل می دهد.
موسیقی در ایل قشقایی بسیار به شعر که به آن «ایر» می گویند وابسته است. فواصل مورد استفاده در موسیقی این قوم با ردیف دستگاهی موسیقی ایران همخوانی کامل ندارد. در بعضی از آهنگ ها می توان رد پایی از همایون، ماهور، اصفهان، شور و یا دشتی را شنید.
جهانگير خان قشقايي در سال 1243 هـ.ق. در خانوادهاي تحصيل كرده به دنيا آمد. پدرش محمد خان نام داشت و از ايل قشقايي، طایفه دره شوري، تيره جانبازلو و از ساكنان «وردشت» سميرم و مادرش اهل «دهاقان»، از شهرهاي تابع سميرم بود.
جهانگيرخان از هنگام تولد، در كنار مادرش ميزيست و در اوايل كودكي خود از كوچ كردن با ايل، ممنوع بود. شوق بسياري به تحصيل داشت. چندي كه از عمرش گذشت، با ايل در كوچ كردن ييلاق و قشلاق، همراه شد، پدرش معلم خصوصي برايش استخدام كرده بود كه در سفر به آموزش وي ميپرداخت. استعداد و قابليت وي در كسب علم تا حدي بود كه احساس كرد ماندن در ايل و حركت با آنها در كوچ زمستاني و تابستاني، با تحصيل او سازگاري ندارد، بنابراين تصميم گرفت از آنها جدا شود و در اصفهان بماند و به تحصيل بپردازد. صفاي باطن، فطرت پاك آن حكيم الهي بود كه تحول غير قابل تصوري را خداوند در زندگي وي به وجود آورد. و با همت عالي خود در سن 40 سالگي تحت تعلیم معروفترين استاد حكيم قشقايي، فيلسوف نامي و حكيم صمداني، محمد رضا صهبا قمشهاي عمر شريفش را به يادگيري علوم مختلف مانند فلسفه، حكمت، عرفان، فقه، اصول، رياضي، هيئت پرداخت. معروفترين استاد حكيم قشقايي، فيلسوف نامي و حكيم صمداني، محمد رضا صهبا قمشهاي بود. جهانگير خان سالها شاگرد علامه آقا محمد رضا قمشهاي بود و پس از هجرت استادش از اصفهان، به شوق استفاده از محضر وي به تهران رفت. جهانگير خان قشقايي در علوم نقلي و عقلي، به ويژه در حكمت به مرحله كمال رسيد و در مدرسه صدر به تدريس پرداخت، كه بسياري از بزرگان اهل علم و ادب از محضر وي استفاده نموده اند.
مرحوم حكيم قشقايي جزو نامدارترين مدرسان حوزه علمیه تهران بود. در مدرسه سپهسالار تهران شهرت بود كه در مدرسه صدر اصفهان، دو نفر فاضل معمر بينظير ايران، آخوند ملّا محمد كاشي و جهانگيرخان قشقايي هستند. حكيم قشقايي از هنگامي كه وارد حوزه علميه اصفهان شد، تا موقعي كه خاكيان را بدرود گفت، با همان لباس ساده ايل قشقايي شامل كلاه پوستي، موهاي نسبتاً بلند سر و صورت و پالتو پوست، زندگي را در حجره سپري نمود و در همان حجره دعوت حق را لبيك گفت و به ديار باقي شتافت.
شيخ عباس قمي (ره) درباره این بزرگوار مينويسد:
«جهانگير خان در علم و عمل به جايي رسيد كه از اقطار بلاد به حوزه درسش آمدند.»
آقا بزرگ تهراني (ره) نیز مينويسد: «جهانگير خان چنان كوشيد كه به اعلي درجات علم دست يافت ... و از ساير بلاد به قصد استفاده از او به حوزه درسش شتافتند. روحش شاد.